به ساعت نگاه کردم مثل همیشه دقیق به راه همیشگی و یکسانش ادامه میداد رفتم بیرون غروب دلگیر بیشتر اعصابم رو خط خطی میکرد چادر و کیفم رو برداشتم رفتم بیرون تا شاید مسکنی برای روح خسته ام پیدا کنم اهسته قدم برمیداشتم که یهو سرم رو بالا بردم در کتابخونه منو به رفتن به داخل دعوت میکرد خنده ام گرفت انگار داشت برام قصه امروزش رو تعریف میکرد بیچاره رنگ و رویی نداشت و داد از بیتوجهی میزد لبخندی زدم و قدم به داخل محوطه گذاشتم کسی اونجا نبود رفتم جلوتر به کتابدار سلامی کردم اونم جواب گرمی داد و شروع به احوال پرسی کرد و گله از دیر به دیر اومدنم کرد منم در جواب لبخندی رو بهش هدیه کردم و رفتم تا شاید کتابی برای وقت همیشه خسته ام پیدا کنم اکثرا قدیمی بودن تقریبا 20دقیقه صرف دیدن کتابها شد که ناگهان کتابی از قفسه ها به روی زمین افتاد اون رو برداشتم تا عنوانش رو بخونم برای لحظه ای تمام بدنم خشک شد چه عنوان عجیبی نیمه ترسی تمام وجودم رو فراگرفت میخواستم کتاب رو بزارم سر جاش اما دستم این اجازه رو به من نداد منم دریغ نکردم و با خودم گفتم همیشه که نباید من کتاب رو انتخاب کنم بزار برای اولین بار کتاب منو انتخاب کنه کتاب رو برداشتم و محکم بغل کردم و با خودم زمزمه کردم، دوستی با عزرائیل
نوشته شده توسط خــــاخا | لينك ثابت


