به اندازه تمام دلتنگیام گریه کردم به اندازه تمام دروغهایی که به خودم گفتم اشک ریختم خودمو خالی کردم دریغ ازاین که شروع خیالهای واهی بود، گریه کردم به اندازه همه اون سالهایی که اشتباه کردم ،گریه کردم به اندازه ترکهایی که به قلبم خورد گریه کردم به خاطر اینده ای که نمیدونم چی میشه و گذشته ای که جبرانی نداره ،گریه کردم به اندازه گناهایی که قلبمو سیاه کرد، گریه کردم به اندازه تمام عاشقیی که جلوشو گرفتم بی اونکه بدونم این اتیش خاموش نشدنیه ، گریه کردم به اندازه تمام حرفایی که کسی اونا رو نفهمید، گریه کردم به اندازه بی کسی دلم ،گریه کردم به اندازه پوچیی که احساس کردم، گریه کردم به اندازه تمام غروری که نگذاشت خیلی کارها وحرفا رو بزنم، گریه کردم به اندازه روزهایی که باید گریه میکردم و گریه نکردم ، گریه کردم به اندازه خواسته هایی که همش یه رویاست، گریه کردم به اندازه تمام ارزوهایی که هنوز توی صندوقچه اسرار باقی مونده ،گریه کردم به اندازه تمام رفقایی که واسشون فقط سنگ صبور بودم، گریه کردم به خاطر تمام احساس خاک خوردم ،گریه کردم به اندازه انتخابهای اشتباهم ،گریه کردم به اندازه رازی که هیچ وقت گوشی واسه گفتنش پیدا نکردم، گریه کردم بی صدا توی تاریکی به خاطر احساسی که توی این زمون گناهه به خاطر بی همدردی زمونه به خاطر مسخره گرفتن همدیگه، گریه کردم بی اینکه کسی بفهمه ، گریه کردم بی اینکه کسی باشه که چشای خیس و سرخم رو ببینه ،گریه کردم بی انکه بفهمند در گوشه ای از سیاهی شب چشمی بارونی است...
گریه کردم تا یادم بمونه ادمم و احساس دارم...
نوشته شده توسط خــــاخا | لينك ثابت |


